، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

زهراسادات گل خوشبوي من

خونه عمه طاهره

پنجشنبه 8 بهمن بابا مي خواست بره انديشه كار داشت ما هم با اون رفتيم خونه عمه طاهره ساعت حدود 4 بعداظهر بود و تا رسيديم 5 شد تا نشستيم تو ماشين زهرا سادات خوابش برد. اونجا هم با عمه طاهره خيلي عياق نشد. مريم هم سركار بود . هي مي رفت تو اتاق بچه ها درشون هي بسته مي شد اون هم هي جيغ مي زد كه در رو نبند باباش كار شو انجام داد اومد ، من و عمه طاهره با هم رفتيم حاجي ارزوني براي امير 2 تا شلوار تو خونه اي خريدم و براي زهرا سادات 3 جفت جوراب  5 تومان   باورتون مي شه !!!!!!!!!!! بعد كه اومديم خونه زهراسادات و امير كلي ذوق كردند. عمه مي خواست ژله درست كنه من هم گفتم مي خواهين ژله رولتي درست كنيم بعد هم با كلي دردسر درست كرديم . آبي ...
10 بهمن 1394

بدون عنوان

اربعين ما قم بوديم كه اعلام كردند كه به خاطر آلودگي هوا تهران را تعطيل كردند و ماهم برنامه سفر به مشهد را چينديم.
23 تير 1394

اولين سفر سال 94 به شمال

تولد حضرت علي رفتيم ويلاي عمه اعظم  با دايي ها و خاله مهين و .... كنار ساحل درياي خزر با مامان و بابا خيلي به من خوش گذشت و من همش مشغول ماسه بازي بودم. بعد هم رفتيم  مجتمع تفريحي - رفاهي شركت نفت در رستم رود. اونجا هم جاتون خالي كلي تاب بازي كردم. البته شيطوني هم زياد كردم و نميذاشتم مامان و بابا از من عكس بگيرند. اينم نمونه اش........ بعد شما رفته بودي تو سفره خانه سنتي و به ما قند تعارف ميكردي ...
23 ارديبهشت 1394

نوروز 94 در خانه نو

امسال اولين نوروزي بود كه  كنار شما در خانه نو بوديم . از بركت وجود شما م امان و بابا صاحب خانه شدند خدا رو شكر انشاءالله همه مستأجرها صاحب خونه بشن.               ماماني عيدت مبارك .       دخترم چقدر ناز داره ماشاءالله ...
6 فروردين 1394

تولد يك سالگي من

تولد يك سالگي من در حالي بود كه مامان و بابا تازه به خانه نو آمده بودند  و مامان هنوز كار اسباب كشي را تمام نكرده بود و نمي تونستيم تو خونه مهموني بگيريم. و رفتيم بوستان جوانمردان و اونجا تولد گرفتيم. عمه اعظم بود و دايي سعيد و خاله منصوره هم از قم آمده بودند خلاصه حميد عمه اعظم  با برف شادي خيلي شلوغ كاري كرد. و كلي خوش گذشت. مامان هم يك كيك خوشگل كفشدوزك گرفته بود. دايي سعيد و عمه اعظم و مامان جون پول  داد.   بعد از يكي دو هفته بعد كه عمه ها و عموهام از قم آمدند و خونمون هم مرتب شد مامان يك كيك ديگه برام گرفت و باز هم يه تولد ديگه به به......     ...
23 مرداد 1393

تولد من

من ساعت 6:30 روز 23 مرداد 1392 در بيمارستان بهمن چشم هايم را بروي اين دنيا گشودم. و چه روز مبارك و خجسته اي بود آن روز. .. خوش آمدي دخترم. نازنينم. عزيز دل مامان و بابا. قربون لپ هاي گل گلي ات  عزيز مامان       بعد اومديم خونه و بابا يك سبد گل خيلي خوشگل واسه ماماني آورد و من بازم رو دست بابايي  آروم خوابيده بودم. قربونت بشم الهي.               اينم از موهاي پر پشت دخترم  واي واي واي....... ...
28 مرداد 1392